1392/07/07
ولی بالاخرههه درست زمانیکه گفتم حتی این مهاجرت هم راه چاره نبود.حتی این شهر بزرگ هم راه چاره نبود و داشتم وسایلمو جمع میکردم ک برگردم باهام تماس گرفتن ک خانم...میتونی فلان روز رو از فلان ساعت تا فلان ساعت بباید دانشگاه،؟باورم نمیشد یعنی بالخره راه باز شد؟دیگه جای فکر کردن نداشت گفتم بله میتونم بیام مشکلی نیست.
با اینکه هنور توی دلم ترس داشتم باز همه چیز بریزه بهم ولی توکل کردم و رفتم.یه کم استرس داشتم ولیاین روز یکی از بهترین روزای زندگیم بود.خیلی خول گذشت اما نمیتونم از کمک دکتر ص چشم پوشی کنم.ممنونم خدای خوبم.و ممنون دکتر.بچه ها کمی متعجب شده بودن از اینکه استاد به این جوونی داشتن ولی خوب کم کم بهم عادت کردن.چاپلوسی هم داشتن ولی بچه های خیلی خوبی بودن.دوستشون داشتم چون اولین دانشجوهاب من بودن.خیلی دوست داستم قبل از این که روز امتحان برسه باهاشون عکس بگیرم ولی متاسفانه نمیشد این پیشنهاد رو خودم بدم و اونها هم بی معرفتها ندادن.دوست داشتم از اولین دانشجوهام عکس داشته باشم ولی نشد ولی چهره هاشون رو بخاطر میسپارم و روزهای خوبی رو که داشتم.خدایا این روزها رو واسم زیاد کن و پر برکت.
خدایا باز هم برای کمکت و این نور امید ممنونم.
من به رحمتت ایمان دارم و میدونم روزی میرسه ک دنیا بهم تبریک بگه و اون روز نزدیکه خیلی نزدیک
ایمان دارم ک به ارزوهام خواهم رسید و این سختیا واسه روزیه ک قراره بشم یه واسطه واسه یکی.
خوایا من منتظرم حتی اگر گاهی اشک ها جاری میشن و دلم گلایه ها میکنه ولی به رحمت تو ایمان دارم. و به اون روزی ک نزدیکه
وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا